تقدیم به کمیل ظریفیان برای تلاشش در راه موفقیت

-امیدوارم برای این مملکت روزهای بهتری پیش بیاد....... یاحق
این آخرین جمله ای بود که به دوربین روح اله گفتی و رفتی که طعم سعادت و موفقیت رو در جایی غیر از وطن مادریت بچشی. رفتی چون رسیدن در اینجا مقدور نبود و برای رسیدن باید رفت. چه هزینه ها که در راه رسیدن می باید داد و چه فرسایش های جسمی و روحی که به جان می بایست خرید و تو اینها را دادی تا خودت باشی. کمیل جان از صمیم قلب برایت آرزوی سعادت می کنم.
پی نوشت-----------------------------------------------------------------
1)خدایا کمک کن تا قلمم بیشتر با ورق بازی کنه.
2)برای این پست کتاب آرش کمانگیر رو در نظر گرفتم چون یه چند روزیه که که احساساتم به وطن قلمبه شده و در مجموع هم یه شعر حماسی عالیه که خوندنش خالی از لطف نیست.تقدیم به تمام بچه های انجمن مدیریت بازرگانی دانشگاه پیام نور واحد قم
این مطلب رو از این بابت به این بچه ها تقدیم کردم که این گروه بودن که من رو جذب کارهای دانشجویی کردن و باعث شدن از سال دوم دبیرستان به طرز فوق العاده ملموسی فعالیت های دانشجویی رو درک کنم و بتونم در کنار این آدم ها که از لحاظ سنی از اونا کوچکتر بودم کار کنم و از کار کردن با اونا لذت وافری هم ببرم. هیچ وقت یادم نمیره روزی رو که بعد از ابن که مجله ی Mتجارت 7 رو واسشون صفحه بندی کردم و وارد جلسه ی انجمن اونا شدم، توی اون جمع فوق العاده استرس داشتم اما وجود دوست خوبم محمدجواد رضایی باعث شد که نه تنها بعد از دقایقی احساس غریبی نکنم، بلکه با اون جمع دوست بشم و دوستان خوبی هم پیدا کنم که گرچه مدت زیادی هست ندیدمشون اما فوق العاده دوستشون دارم. دوستانی مثل: محسن شفیعی، حمیدرضا فرج شوشتری، علی علامه، کمیل نخعی، جواد فراهانی، فاطمه صادقی، سمیه دادخواه، مینا رئوف، اعظم قنبری و کسانی که الان در ذهنم نیستن اما به من لطف زیادی داشتن.
اما موضوعی که که رو به یاد این ماجرا ها انداخت این بود که دیشب داشتیم به اتفاق خانواده آهنگ "مرا ببوس" رو گوش می کردیم که ناگهان طاهره به یاد خاطره ای افتاد که در جریان بستن شماره ی اول نشریه ی "آرتّا" (Aretta) –نشریه ی علمی، فرهنگی، اجتماعی که کاری از انجمن مدیریت بود- قرار بود مطلبی در مورد داستان سروده شدن شعر "مرا ببوس" چاپ کنیم و پس از تصویب مطلب خواهرم، محمد جواد رضایی، سمیه دادخواه و کمیل نخعی مشغول انتخاب عناوین مطالب بودند. طاهره برای این مطلب این عنوان را پیشنهاد داده بود: دانشجو، 16 آذر، مراببوس! که در طراحی با فاصله از هم قرار می گرفتند اما در همین حین وقتی به این عنوان رسیدند، محمد جواد رضایی با تیتر مخالفت کرد و گفت تیتر اینگونه خوانده می شود: دانشجو 16 آذر مرا ببوس! و این خاطره ای شد که هر بار این آهنگ رو گوش می کنیم یادش می افتیم.
ی نوشت:----------------------------------------------------
1) از تمام دانشجویان عزیز عاجزانه درخواست می کنم که روز 16 آذر همدیگر را نبوسند تا به فتوای آقای رضایی عمل کرده باشن و در اون دنیا عقوبت این کردار ناشایست خود را نبینند.
2) خیلی دوست دارم بیشتر پست بزارم اما اینقدر سرم شلوغ شده که واقعا فرصت نمی کنم و چون من برنامه ریزی ام از نوع برنامه ریزی های محمد مجیدزاده نیست برای همین فرصت نمی کنم!؟
4) شنبه رفته بودم دانشگاه سوره یه سر به روح اله بزنم که ناگهان عباس ملک رو دیدم. خیلی خوشحال شدم و مجددا بهش تبریک میگم، واقعا خوشحال شدم وقتی اونجا دیدمش.
5) شاید همه بگن خیلی تکراریه اما چون خودم با این کتاب نوستالژی فوق العاده ای دارم این رو گذاشتم. به همه دوستان هم که احیانا این کتاب رو خوندن پیشنهاد می کنم یه بار دیگه بخوننش. کتاب "یک جلوش تا بی نهایت صفرها"
اندر احوالات این شام دادن ها و گرفتن ها که مد شده
یکی می مُرد ز درد بی نوایی، یکی می گفت خانم زردک میخواهی!
پی نوشت------------------------------------------------------------------------------
1) از همه ی دوستان خواهش می کنم برای سلامتی مامانم و مامانش دعا کنند.
2) یه کتابخانه ی 11000 جلدی کتاب الکترونیکی دارم که بعضی از اونا توی هیچ عطاری ای پیدا نمیشه. قول داده بودم از این به بعد با هر پست یه کتاب بذارم. همچنین قبلا به عباس ملک قول داده بودم که کتاب "افسانه ی افرینش" اثر صادق هدایت رو بهش بدم. خواستم برای اولین کتاب اون رو بذارم و خوندنش رو به همه ی دوستان پیشنهاد می کنم. ضمنا از عباس ملک هم تشکر می کنم که با این خواسته اش جرقه ی این کار رو در ذهن من زد. اینم از کتاب.
برای مرحوم پرویز مشکاتیان

بزرگی از دنیای موسیقی از میان ما رفت و به تعبیر استاد درویشی گویی در خانه ی خود و در تنهایی و خانه نشینی خود، به قتل رسید. پرویز مشکاتیان به قتل رسید و بدون شک مسبب این قتل تنها و تنها فضای خفقان فرهنگی حاکم در کشور است که پرویز ها را در سنینی که می بایست در اوج شهرت باشند، خانه نشین می کند و عرصه را از آنها می گیرد. هنرمند وقتی عرصه ای برای ظهور آثار خود نیابد، بی شک دق مرگ خواهد شد و در وطن خویش غریب خواهد گشت و همین امر مشکاتیان بزرگ را به خانه نشینی و تنهایی و سرانجام مرگ کشاند.
آری مشکاتیان رفت و مشکاتیان ها هم می روند، اما گرچه به ظاهر جسم آنها از میان ما رفته است اما یاد آنها همواره با ماست. به اقتباس از همایون شجریان در سوگ مشکاتیان، شعر زیر رو تقدیم به روح او می کنم:
قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا، وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، اما، اما
گرد بام من و در ِ من
بی ثمر می گردی.
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری- باری،
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس،
برو آنجا که ترا منتظرند.
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند.
دست بردار ازین در وطن خویش غریب.
قاصد ِ تجربه های همه تلخ،
با دلم می گوید
که دروغی تو، دروغ؛
که فریبی تو، فریب.
قاصدک! هان، ولی...آخر...ای وای!
راستی آیا رفتی با باد؟
باتوام، آی! کجا رفتی؟ آی...!
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی، جایی؟
در اجاقی -طَمع شعله نمی بندم- خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند.
مهدی اخوان ثالث
پی نوشت:------------------------------------------------------------------------------------------------
1) مدتی آپ نبودم، گمانم در گفتگویی که با جعفر مرتضوی داشتم خودم رو چشم زدم.
2) به محمدحسن ناجی تبریک میگم که امشب عقدش بود و بالاخره اونم رفت و این ضرب المثل رو تقدیمش می کنم:
تا وقتی که زن نداری، فقط زن نداری اما وقتی که زن گرفتی، فقط زن داری!
3) به دوستان عزیزم که چند روز پیش شورای مرکزی نسیم شدن، با کمی تاخیر به شدت تبریک میگم و از هیچ کدومشون هم شام نمی خوام.
4) تصمیم گرفتم از این به بعد همیشه همراه هر پستم یه کتاب برای دانلود بزارم. انشاالله از پست بعدی.
چند روز پیش مشغول خواندن نامه دکتر عبدالکریم سروش بودم که ناگهان احساس درد عجیبی در قلبم کردم. دوباره انگار همه ی وقایع سه ماه گذشته از جلوی چشمام گذشت. انگار یه سطل آب یخ ریختن رو سرم، که هرچه قدر هم در دام روزمرگی این زندگی میفتم باز هم انگار طاعون این بی عدالتی دست از سرم بر نمی داره. انگار توی قهوه ی زندگیم هرچه قدر هم شکر می ریزم باز هم تلخه. هر روز در این سیمای نامقدس آنقدر اراجیف می بینم و می شنوم و با وجودی که مدام به خودم میگم: بابا دروغه، باور نکن، اما باز این لعنتی تاثیر منفی خودش رو روی روان و زندگی و نشاطم میذاره. و حالا هم نوشته ی واقع گرایانه ی دکتر سروش به همراه قلم مسحور کننده اش، دردیه روی همه ی درد ها که التیامش بی شک به این سادگی ها نیست و نخواهد بود.
می دانم که اگر روال به همین صورت پیش بره نه تنها وقایع سه ماه اخیر از خاطرم پاک نمیشه، بلکه تا روزها اگر رنگ سبزی ببینم و یا حتی کسی دستش را به نشان ویکتوری برای من بالا ببرد، این داغ در دل من تازه میشه.
در هر حال از خواندن این نامه هم لذت بردم و هم عمیقا ناراحت شدم و دلم نیامد که با شما تقسیمش نکنم، برای همین یه سری از بخش های نامه که بیشتر به دلم نشست رو میذارم:
عروسی
خونين پايان يافت و داماد دروغين به حجله
در آمد.
صندوق ها بر خود لرزيدند
و ديوان در تاريکی رقصيدند.قربانيان
در کفن های سپيد به نظاره ايستادند و
زندانيان با دست های بريده کف زدند،
و
جهانيان يک چشم خشم ويک چشم نفرت، داماد
را بدرقه کردند.
چشم روزگار فاش گريست
و خون از سر ايوان جمهوری گذشت.شيطان
خنديد و آنگاه ستاره ها خاموش شدند و فضيلت
به خواب رفت.
.
.
.
ندای آقا سلطان که به خاک شهادت افتاد و حنجره اش به گلوله ستم سوراخ شد به درگاه سلطان عالم ناليدم که بازهم ندای خلايق را نمی شنوی؟ چون عيسی بر صليب گله کردم که "خدايا چرا ما را رها کرده ای"، مگر سياهکاران را نمی بينی که سبزها را سرخ کرده اند، مگر عبوسان و ترش رويان را نمی نگری که شيرينی ها را تلخ کرده اند، سوختن خرمن امنيت و کرامت انسان را می نگری و ذلت اعتراف زندانيان و شوکت شريرانه ستمگران را می بينی و بازهم استغنا می ورزی؟
تا روزی که آن اقرار مجبورانه و مکروهانه يعنی آن کلمات سه گانه را شنيدم: "هتک حرمت نظام"، که چون حديث سرو و گل و لاله و چون ثلاثه غساله جان بخش بود. گويی کلمات آن خطيب نبود. کلمات تو بود خدايا که در خطابه جاری شد. دانستم که دست به کار اجابت شده ای و باد را فرمان داده ای تا آتش را به کشتزار فرومايگان ببرد. سجده کردم و سپاس گزاردم که
آفرين ها
بر تو بادا ای خدا
بنده
خود را ز غم کردی جدا
آتشی زد
او به کشت ديگران
باد
آتش را به کشت او بران
.
.
.
با خود می گويم برای که اينها را می نويسم؟ برای نظامی که بخت از او برگشته و آب از سرش گذشته و تشنه در سراب مانده و خيمه بر خراب زده و چشم نجابتش بسته و ستون صلابتش شکسته و از چشم خواص و عوام افتاده و طشت رسوائيش از بام افتاده است؟ و آنگاه به ياد می آورم کلام خالق سبحان را در ذکر حکيم که:
و اذ قالت امه منهم لم تعظون قوما الله مهلکم او معذبهم عذابا شديدا قالوا معذره الی ربکم و لعلهم يتقون (آنان پرسيدند چرا کسانی را موعظه می کنيد که خدا قطعا هلاک و عذابشان خواهد کرد، موعظه گران گفتند عذری است تا خدا ما را به گناه آنان نگيرد، شايد هم پند ما در آنان درگيرد – سوره اعراف ۱۶۴)
بارخدايا تو گواه باش، من که عمری درد دين داشته ام و درس دين داده ام. از بيداد اين نظام استبداد آئين برائت می جويم و اگر روزی به سهو و خطا اعانتی به ظالمان کرده ام از تو پوزش و آمرزش می طلبم.
ای خدای خرد و فضيلت! به صدق سينه مردان راستگو و به آب ديده پيران پارسا دعای ما را هم با دعای سحرخيزان و روزه داران و عابدان و صالحان همراه کن و شکوه دردمندانه ما را بشنو و بر سينه های بريان و چشم های گريان ستمديدگان رحمت آور و بيش از اين خلقی را پريشان و خروشان مپسند. دوستان خود را به دست دشمنان مسپار و خرد و فضيلت را از اسارت اين نامردمان به در آر. باد را بگو تا خيمه استبداد را بر کند و آتش را بگو تا ريشه بيداد را بسوزاند. آب را بگو تا فرعون ها را غرق کند و خاک را بگو تا قارون ها را در خود کشد. ابرها وباران ها را بگو تا رحمت و عدالت و شادی و شفقت بر اين قوم مظلوم محروم ببارند و خارزار رذيلت ظالمان را به گلزار فضيلت عادلان بدل کنند.
رمضان
مبارک ۱۴۳۰ قمری
شهريور
۱۳۸۸ شمسی
عبدالکريم
سروش
---------------------------------------------------------------------
پ.ن 1: اللهم فک کل اسیر، اللهم اصلح کل فاسد من امور مسلمین
پ.ن 2: به تمام دوستان پیشنهاد می کنم آلبوم جدید استاد محمدرضا شجریان رو با عنوان «رندان مست» رو حتما تهیه کنن و به این نوای دوست داشتنی گوش بدن.
پ.ن 3: علی گفت: دلش برای میناهای قم میسوزه که کسی به فکر اونا نیست. بیاید که فکری برای اونا بکنیم.
.

